تبليغاتX
دوستت دارم یه عالمه اندازه یه قابلمه

                            

من برگشتم من پس از رفتن ها رفتن ها با چه شور و چه نشاط آمده ام من اگر سوي شما

آمده ام دست من خالي نيست كاروانهاي محبت با خويش ارمغان آوردم باز كنيد پنجره  را

شما اگر باز كنيد اين پنجره را من نشان خواهم داد

....دشت سرسبزي روياها را

خيلي چيزهاي ديگه 

 

سلام

ما اومدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چند وقتی درگیر  درس و دانشگاه و... بودیم

امیدواریم که ما رو فراموش نکرده باشین بازم با نظرات قشنگتون ما رو همراهی کنید




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:12 توسط .:. پسرک عاشق .:.


این روز ها آدمها سرشان شلوغ است .

 

بعضی ها حوصله خدا را ندارند ،

 

حال او را نمی پرسند ،

 

برایش نامه نمی نویسند ،

 

اما تو این کار را بکن .

 

تو حالش را بپرس .

 

تو چیزی برایش بنویس ،

 

ساعت ها یت را با او قسمت کن ،

 

ثانیه هایت را هم .

 

 پ . ن : وبلاگمون دو ساله شد ، تولدش مبارک .  




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 21:34 توسط .:. پسرک عاشق .:.


دلم برای کسی تنگ است

 که آفتاب صداقت را

 به میهمانی گل های باغ می آورد

 و گیسوان بلندش را

 به بادها می داد

 و دستهاس سپیدش را

 به آب می بخشید

 دلم برای کسی تنگ است

 که آن دو نرگس جادو را

 به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

 و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

 دلم برای کسی تنگ است

 که همچو کودکی معصوم

 دلش برای دلم می سوخت

 و مهربانی را نثار من می کرد

 دلم برای کسی تنگ است

 که تا شمال ترین شمال

 و در جنوب ترین جنوب

 در همه حال

 همیشه در همه جا

 آه با که بتوان گفت

 که بود با من و

 پیوسته نیز بی من بود

 و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

 کسی که بی من ماند

 کسی که با من نیست

 کسی ...

    دگر کافی ست .




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:22 توسط .:. پسرک عاشق .:.


سوتک

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

 

نمی خواهم بدانم کوزه گراز خاک اندامم چه خواهد ساخت؟

 

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد.

 

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

 

و او یکریز و پی در پی

 

دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

 

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را.

 

                                                                 دکترشریعتی

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:13 توسط .:. پسرک عاشق .:.


 

هر سال وقتی ۶ خرداد هزارن شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن از خودم می پرسیدم چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن ؟ . . . و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که ۶ خرداد ماه زمینو با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشواز خودش به خدا شروع کنه . . .

امیدوارم سالیان سال این روزو با خوبی و خوشی جشن بگیریم.

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 18:45 توسط .:. پسرک عاشق .:.


هزا و یک اسم داری و من از آن همه اسم لطیف را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم .

خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم .

بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم .

اما زمین تیره بود ، کدر بود ، سفت بود و سخت .

دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد .

و من هر روز قطره قطره تیره شدم و ذره ذره سخت تر . من سنگ شدم و سد و دیوار .

دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد .

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام .

گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگریزه ببارد .

یا لطیف این رسم دنیاست که اشک ، سنگریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟

این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دلهای نازک شرحه شرحه شود ؟

وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم ، به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ،

ناپدید می شود .

یا لطیف ، کاشکی دوباره ، مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و

می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ...

 

                              یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:30 توسط .:. پسرک عاشق .:.


 

سلام دوستای مهربون 

سال جدید رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم که همتون این چند روز رو با خوبی و خوشی سپری کرده

باشین .امیدوارم تو این سال جدید هیچ غم و غصه ای نداشته باشین .

این روزایی که همه شادن و خوشحال یکی هست که دلش پر درده ، پر غصه ... 

زندگی مشترکش رو با هزار امید و آرزو شروع کرد ولی یه تصادف همه چیز رو به هم ریخت و حالا

عزیزش در کنارش نشسته بدون اینکه چیزی از گذشته یادش بیاد . اون حافظشو از دست داده و هیچی یادش

نمیاد .

دوستان شماها دلاتون پاکه و قلباتون بزرگ ... براشون دعا کنید 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:41 توسط .:. پسرک عاشق .:.


 

گاه می اندیشم

 

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

 

آن زمان که خبر مرگ مرا

 

از کسی می شنوی  ، روی تو را

 

کاشکی می دیدم .

 

شانه بالا زدنت را

 

بی قید

 

و تکان دادن دستت که

 

مهم نیست زیاد

 

و تکان دادن سر را که ،

 

عجیب ! عاقبت مرد ؟

 

افسوس !

 

کاشکی می دیدم !

 

من به خود می گویم :

 

چه کسی باور کرد

 

جنگل جان مرا

 

آتش عشق تو خاکستر کرد ؟

 

                                                                حمید مصدق 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:15 توسط .:. پسرک عاشق .:.


 

 

 روزها و شبها گذشت ، خورشید بارها طلوع کرد و غروب نمود اما نفسهایت پی در پی آمدند

 

           و رفتند ، قلبت تپید   و تپید   و هرگز نایستاد تا ۲۴ مین سالروز زندگیتو ببینیم و از بودن

 

           تو در این دنیا لذت ببریم .

        ۱۸بهمن سالروز تولدت   رو بهت تبریک میگم و امیدواریم همیشه شاد و پیروز باشی

 

تولدت مبارک

بازم مبارک




لينك ثابت نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 12:13 توسط .:. پسرک عاشق .:.


 

خدا یا تشنه‌ام کن.

نه تشنه آب، که چو سیراب شدم از یادش می‌برم.

تشنه‌ام کن، تشنه شناختن و فهمیدن.

تشنه شناختن و فهمیدن عاشورا و کربلا.

کربلایی که مردانِ مردی ندای "هل من ناصر ینصرنی" امام  زمانشان را شنیدند و آن را لبیک گفتند و گرچه

کم بودند، در آن سرزمین پر بلا عاشورا ساختند و جاودانه شدند.

عاشورایی که پس از آن سالها، هنوز شور است و عشق و شعور ...

و شراره‌هایی که تا "یوم الورود"  سرد نخواهد شد.

خدایا بفهمان به من ندای "هل من ناصر" ولی زمانم را تا شرمنده عاشورا و عاشورائیان نباشم.

خدایا زبانم را به لبیک گفتن ندای مردان عاشورا بچرخان تا در روز جزا، زبانم در کام نماند.

خدایا کربلا و عاشورایم را نشانم ده که برای هرکسی عاشورا و کربلایست و اگر نشناسم کربلا و عاشورای

زمان خویش را، یا از اهل کوفه‌ام و در مقابل مردان عاشورا و یا از غافلان پشیمان بعد از عاشورا که

پشیمانیشان ذره‌ای ارزش نداشت!

خدایا دلم را، فکرم را، عملم را، نگاهم را، راهم را، آینده‌ام را و مرگم را عاشورایی کن، که نیست راه

نجاتی جز آن.

آمین یا رب العالمین .




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 21:44 توسط .:. پسرک عاشق .:.


تو به من خندیدی

 

و نمی دانستی

 

من به چه دلهره از باغچه همسایه

 

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

و تو رفتی و هنوز

 

سالهاست  که در گوش من آرام

 

آرام

 

خش خش گام تو تکرار کنان

 

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

 

غرق این پندارم

 

که چرا

 

خانه کوچک ما

 

سیب نداشت ...

 

                     حمید مصدق




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 22:28 توسط .:. پسرک عاشق .:.


                                                 خوش به حال پرنده

 

 

                              پرنده در صدای خوشش رنج و درد و ماتم نیست

 

                                 پرنده اهل شکوه و اهل گلایه و غم نیست

 

                                              و خوش به حال هوایش

 

                                                و خوش به حال دلش

 

                                                و خوش به حال پرنده

 

                                                  که مثل آدم نیست ...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 11:35 توسط .:. پسرک عاشق .:.


آهای آدم ها .....

 

تو این شب ها ؛ اولین خواسته تون این نباشه که به خواسته های خودتون برسید !

 

اول برای بقیه دعا کنین !

 

 یکی می گفت :خدا اونایی رو که برای بقیه دعا می کنن بیشتر دوست داره ...

 

و می گفت : خدا دعای اون زبونی رو اجابت می کنه که برای اون فرد گناه نکرده !!!

 

و زبون های ما هم که برای همدیگه گناه نکردن ... میشه مثل دعای یه آدم معصوم برای خودش .

 

اگه همه برای هم دعا کنیم خیلی لذت بخشه ....

 

پریشب گقت : بیاین همه برای بغل دستیهاشون دعا کنن !!!

 

 خیلی لذت داره ! امتحان کنیم ...... از خودمون بیایم بیرون ! همه مون گناهکاریم و محتاج دعا !

 

برای اونایی دعا کنیم که دوستشون داریم ... و حتی بیشتر برای اونایی که ازشون بدمون میاد !!!

 

خدا هممون رو ببخشه !!!

 

 

اگر دریای امشب از دو مروارید چشمانت پدید آمد

 

                            دعا کن این دل صحرایی من را ؛ که امشب می تپد در شوق یک باران

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 21:45 توسط .:. پسرک عاشق .:.


سلام 

 

من پسرک عاشق ، به همراه خواهرم 14 شهریور سال 85 تصمیم به راه اندازی این وبلاگ کردیم اوایل

 

آشنایی چندانی با وبلاگ و وبلاگ نویسی نداشتیم ولی کم کم یه چیزایی یاد گرفتیم روزای اول فقط برای

 

سرگرمی این کار رو می کردیم ولی بعد از 2 – 3 ماه دیگه بهش عادت کردیم و شد همدم تنهایی هامون

 

باعث شد توی دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنیم ، دوستایی که هر کدومشون دنیای مهر و محبتند .

 

دوستایی که با نظراتشون همیشه ما رو شرمنده می کنند و مورد لطف خودشون قرار میدن .

 

میخواستیم از همینجا از همشون چه دوستانی که لینک هستند و چه دوستانی که لینک نیستند تشکر و

 

قدردانی کنیم ، امیدواریم که ما هم با نظرامون بتونیم محبت شما رو جبران کنیم .

 

خلاصه این وبلاگ با همه خوبی ها و بدیها ش ، شادی ها و غمهاش ، یک ساله شد .

 

دوستای مهربون من کادوی تولد نمیخوام  ولی  ازتون یه خواهش دارم و اون اینکه میخوام نظرتون رو

 

راجع به وبلاگمون بدونم و اینکه وبلاگمون رو توی این یک سال چه جور ارزیابی کردین .

 

البته دوست دارم نظرتون صادقانه ی صادقانه باشه  .  منتظر کادوی تولد  ( منظورم نظراتتون )

 

هستم .

 

 

 وبلاگمون یک ساله شد

 

تولدش مبارک

 

شاد باشید و دیگران را هم شاد کنید .

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 21:45 توسط .:. پسرک عاشق .:.


 

ما همسایه ی خدا بودیم

 

شاید مرا دیگر نشناسی ، شاید مرا به یاد نیاوری . اما من تو را خوب می شناسم . ما همسایه ی شما

 

بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا .

 

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می

 

گشتم ، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .

 

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود . نور از لای

 

انگشت های نازکت می چکید . راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند .

 

یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی

 

و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد ، می  

 

دانم چه طور از راه به درتان کنم .

 

تو ، شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به

 

آن ستاره می پریدی . آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد . دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این

 

را به خدا می گفتی . و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های

 

دیگر هم . ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .

 

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا ، ما گم

 

شدیم و خدا را گم کردیم ....

 

دوست من ، همبازی یهشتی ام ! نمی دانی چه قدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم

 

زنگ می زند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ، اگر گم شدی از این راه بیا .

 

بلند شو از دلت شروع کن .

 

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم .

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 10:29 توسط .:. پسرک عاشق .:.


با سلام


خدا جان ، حرفهايم را توی نيم ساعت بايد براتان بنويسم


خودتان ميبينيد که برای پيدا کردن هر کدام از حرف ها روی اين صفه کليد چقدر عرق ميريزم .


خداجان ، از وقتی پسر همسايه پولدارمان به من گفت که شما يک ايميل داری که هر روز چکش ميکنيد

 

هم خوشحال شدم ، هم ناراحت


خوشحال به خاطر اينکه می توانم درد دلم را بنويسم


و ناراحت از اينکه ما که توی خانه مان کامپيوتر نداريم


ما توی خانه مان دو تا اتاق داريم


يک اتاق مال آقا جان و ننه مان است


يکی هم مال من و حسن و هادی و حسين و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ

 
دو تا پشتی نو داريم که اکبر آقا بزاز ، خواستگار زهرا برامان آورده


يک کمد که همه چيزمان همان توست


آشپزخانه مان هم توی حياط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش


ما هم مجبوريم برای اينکه برای شما ايميل بزنيم دو هفته بريم پيش رضا ترمزی کار کنيم تا بتونيم پول

 

يک ساعت کافی نت را در بياريم


خداجان ، جان هرکی دوست داريد زود به زود ايميل هاتان را چک کنيد و جواب ما را بدهيد


ما چيز زيادی نمی خواهيم


خدا جان ، آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کليه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه


خيلی چيز بديست


خداجان ، ما عکس کليه را توی کتاب زيستمان ديده ايم ، اندازه لوبياست ، شکم اقاجان ما هم مثل نان

 

بربری صاف است ، برای شما که کاری ندارد


اگر می شود  يک دانه کليه برايمان بفرستيد


ما آقاجانمان را خيلی دوست داريم . خدا جان


الان بغض توی گلومان است ، ولی حواسمان هست که اين آدم های توی کافی نت که همه شيک و پيکن

 

نوشته های مارا دزدکی نخوانند


چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند


خدا جان ، اگر می شود يک کاری بکن اين اکبر آقا بزاز بميرد ، آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آيد


اما ننه می گويد اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود


خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سيزده سال دارد خداجان


الان نيم ساعت و هفت دقيقه است که دارم يکی يکی اين حرف ها ی روی صفه کليد را پيدا می کنم


خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ايميل می زدم


خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برايت ايميل می زنند


تازه همايون پسر همسايه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است


خوش به حالش


خداجان ، اگر کاری کنيد که حال آقاجانمان خوب شود خيلی خوب می شود


چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پيدا کند و بعد که پول گيرش آمد يک دوش بخرد

 

بذارد توی مستراح


خداجان ، ننه بزرگ از اين کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آيد ولی آقاجان می گويد حمام خانه

 

پولدار ها هم توی مستراحشان است


خدا جان ننه بزرگ ما خيلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به اين حمام اينجوری نمی رود


ولی خداجان راستش من وقتی خيلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گيرد و همکلاسی هايم بد

 

نگاهم می کنند


راستی خدا جان ، چه خوب شد که به ما تلويزيون ندادی ،


يکبار که از جلوی مغازه رد می شدم ديدم که آدم های توی تلويزيون چه غذاهای خوشگلی می خورند ،


حتما خوشمزه هم هست ، نه ؟


تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد


بعضی وقتها ، ننه که از رختشويی برمی گردد با خودش پلو می آورد ،


خيلی خوشمزه است خداجان ، ننه می گويد اين برکت خداست ، دستت درد نکند ،


راستی خداجان ، شما هم حتما خيلی پولداريد که خانه تان را توی آسمان ساخته ايد ، تازه من عکس خانه

 

ييلاقيتان را هم ديده ام


همان که روی زمين است و يک پارچه سياه رويش کشيده ايد ،


خيلی بزرگ است ها ، تازه آنهمه مهمان هم داريد ، حق هم داريد که روی زمين نياييد ، چون پذيرايی از

 

آنهمه آدم خيلی سخت است

 
ما اصلا خانه مان مهمان نمی آيد ، چون ما اصلا کسی را نداريم


ولی آقاجانمان می گويد اگر کسی بيايد ساعتش را می فروشد و ميوه و شيرينی می خرد


ما مهمانی هم نمی رويم , چون ننه می گويد بد است يک گله آدم برود مهمانی


خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بيشتر پول داشتم می ماندم و باز برايتان می نوشتم


ولی قول می دهم دو هفته ديگر که مزدم را گرفتم باز بيايم و برايتان ايميل بفرستم


خدا جان به خاطر اينکه درسهايم خوب است از شما تشکر می کنم


تازه به خاطر اينکه ما توی خانه مان همه همديگر را دوست داريم هم دستت را می بوسم


من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند ، ولی من هيچوقت خودم را نمی کشم


تازه خداجان ، من آدم هايی را می شناسم که حتی اسم کامپيوتر را نشنيدند بيچاره ها ،

 
شايد از آنها هم دفعه بعد برايت نوشتم


خداجان ، نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده


صبر کن ...


آخ جان ، پنجاه تومن ديگر هم دارم ،


خدا جان جوابم را بده ،


فقط تو را به خدا ، به خارجی برايمان ننويسيد ،


چون ما زبانمان خوب نيست هنوز


آخ ، راستی خدا جان يادم رفت ، حسن مان دارد دنبال کار می گردد ، يک کاری بی زحمت برايش جور کنيد


هادی هم آبله مرغان گرفته است ، اگر برايتان زحمتی نيست زودتر خوبش کنيد


حسين هم وقتی ننه می رود رختشويی همش گريه می کند ،


آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعيف شده ولی رويش نمی شود به آقاجان بگويد ، چون می گويد پول

 

عينک خيلی زياد است


اگر می شود چشان ابجيمان را هم خوب کنيد


خب ...  وقت تمام است ديگر ، پدرمان در آمد

 
خداجان مهربان ،


اگر زياد چيزی خواستيم معذرت می خوام ، هنوز خيلی چيزها هست ولی رويمان نشد

 
دست مهربانتان را از دور می بوسم


راستی خدا جان ، ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا ، يک کاری برايش بکنيد بی زحمت


باز هم دست و پايتان را می بوسم


منتظر جواب و کليه می مانم


دستتان درد نکند

بنده کوچک شما ، صادق

...


خواست دکمه سند را بزند


دستش عرق کرده بود و چشمش سياهی می رفت


يهو کامپيوتر خاموش شد


خشکش زد


!!!!!!!!


صدايی از پشت سرش گفت :


اون سيستم ويروسيه ، نگران نباش ، الان دوباره مياد بالا


اسکناس های مچاله ، توی عرق کف دستش خيس شد


ديگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود


يه قطره اشک از گوشه چشمش غلطيد روی گونه اش


بلند شد


پول رو داد و از کافی نت زد بيرون


توی راه خودشو دلداری می داد


دوهفته ديگه باز ميام ...


باز ميام ...

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 12:29 توسط .:. پسرک عاشق .:.


 

دلتنگ می شود

 

این دلم

 

گاهی ،

 

خیلی ساده

دلتنگ برای آن روز

 

آن روزی که در خیابان های شهری غریب

 

قدم زدیم

 

و شب را ،

 

چه بی انتها خواستیم

 

و من دلتنگ آغوشی مهربان هستم

 

و فشردن دستی که ،

 

همیشه

 

برایم آشناست

 

دلتنگ می شود

 

این دلم

 

گاهی ،

 

خیلی ساده

 

دلتنگ لحظه های انتظاری شیرین

 

( ایستگاه قطار) !

 

وشمردن وشمردن ثانیه ها

 

و دیدن چشمانی که از دور برق می زد

 

و یک لبخند

 

به رنگ مهربانی

 

دلتنگ می شود

 

این دلم

 

گاهی ،

 

خیلی ساده

 

برای تو!

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 18:17 توسط .:. پسرک عاشق .:.


عکس های زندگی

 

 

قطعآ بارها عکس گرفتین ! همه ما در طول زندگی مون عکسهای زیادی میگیریم ! از کودکی تا پیری !

 

تا حالا فکرشو کردین که چرا وقتی میخواهیم عکس بگیریم لباسهای خوب می پوشیم و تمیز و مرتب جلوی

 

دوربین میریم؟! حتی گاهی اوقات زمانی که حس میکنیم قیافمون شادابی لازم برای عکس گرفتن رو نداره

 

حاضر نیستیم جلوی دوربین قرار بگیریم ! خوب معلومه همه ما می خواهیم خاطره هامون تمیز و جذاب

 

باشه !! چرا ما دوربینی که همیشه همراهمون هست رو فراموش کردیم ؟ چرا یادمون رفته جزء جزء

 

حرکاتمون ضبط میشه ؟؟ لحظه لحظه زندگی ما عکسه ! هر جا که میریم ، هر حرفی که میزنیم ، هر قدمی

 

که بر میداریم ، گاهی عکس تکی میگیریم و گاهی عکس دسته جمعی . در لحظه لحظه زندگی ما عکاسانی

 

هستند که از تمام جزییات زندگی ما عکس میگیرند

 

 

حالا چشمانتون رو ببندید و ببینید که چقدر از عکسهای زندگیتون راضی هستید و حاضرید اون

 

 رو به پرونده اعمالتون سنجاق کنید ؟




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:10 توسط .:. پسرک عاشق .:.


چرا من ؟

 

آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت ، با تزریق خون آلوده

 

به بیماری ایدز مبتلا شد . طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند .

 

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود : " چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی

 

انتخاب کرده ؟ "

 

آرتور اش ، در پاسخ این نامه چنین نوشت : " در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام

 

بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند . حدود پنج میلیون از آنها بازی را به خوبی فرا

 

می گیرند . از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند و شاید پنجاه هزار نفر در

 

مسابقات شرکت می کنند . پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند . پنجاه نفر اجازه شرکت

 

در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند . چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند و دو نفر به

 

مسابقات  نهایی . وقتی که من جام بهترین تنیس باز جهان را در دستهایم می فشردم ، هرگز نپرسیدم که

 

خدایا چرا من ؟ و امروز وقتی که درد می کشم ، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم : چرا من ؟



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 23:36 توسط .:. پسرک عاشق .:.


گاهی اوقات
احتیاج به یه آدمی داری ٬
یه دوستی ٬  
که واسته روبه‌ روت
محکم توی چشمات رو نگات کنه
و بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه‌ ات و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه ٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی ٬ همون‌جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده ٬
که بهت بگه « تو چته ؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ...
که تو یه هو بلرزی ٬
که بری بغلش ٬  
که بغلت کنه ٬ 
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت ٬ توی موهات ٬
که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش ٬
که تو چشمات رو ببندی ٬
روی شونه‌ش گریه کنی ٬
بلرزی ٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته ...؟؟؟ »

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 22:42 توسط .:. پسرک عاشق .:.


سال نو مبارک

          سال نو مبارک




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 18:12 توسط .:. پسرک عاشق .:.


یه زمانی فکر می کنی که بزرگ شدی... فکر می کنی که می دونی خوب چیه و بد چیه... ولی نمی دونی

کسی که می گه من عاشقم یعنی چی... نمی دونی چی می شه که یه نفر حس می کنه که عاشقه... با

چیزایی که دورو برت می بینی به این نتیجه می رسی که عشق واقعی وجود نداره  و بیشتر توی افسانه ها

و قصه هاست و خیلی تصورات دیگه... یه روز حس می کنی که دلت تنگ شده... نمی دونی برای

کی...برای چی... ولی حس خوبی نداری تا اینکه توی یه چشم بهم زدن می بینیش...با خودت می گی

خودشه...کسی که دلم براش تنگ شده...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:52 توسط .:. پسرک عاشق .:.


 

خیلی سخته

خیلی سخته عاشق کسی بشی اما اون حتی ندونه دردتو

 

از چشات نخونه قصه غمو علت لرزش دست سرد تو

 

خیلی سخته زندگیت فنا بشه واسه دیدن یه لبخند رو لباش

 

واسه گفتن از امید و آرزو تو سیاهی غم انگیز شباش

 

من نیومدم بگم عاشقتم چون از این حرفا پر گوش همه

 

اشتباه که میگن گریه مرد روی زخمای تنش یه مرهمه

 

من نیومدم بگم تو هم بیا مثه قصه ها بریم از این دیار

 

یا که خیلی مهربون یه مدتی واسه من ادای عشقو در بیار

 

تو میخوای برنده باشی میدونم به همه میگم ببازن جلو پات

 

هر چی اسپند به آتیش میکشم تا که چشمت نزنن بشن فدات

 

تو میخوای پرنده باشی میدونم یه نفس هوای خوشبختی میخوای

خودم آسمون هفتمت میشم تو فقط بگو ، بگو باهام می آی    




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 20:6 توسط .:. پسرک عاشق .:.


وقتي قرار شد من بيقرار تو باشم و تو تنها قرار زندگيم باشي... از هر چه قرار است غير تو باشد... خواهم گذشت !

 **********************

 اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي مطمئن باش سه چيز هميشه مال تو هست:

خداي مهربون،  فکراي قشنگ  و قلب کوچيک من




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 22:2 توسط .:. پسرک عاشق .:.


 

             

 درباره اين عكس هيچ چيز نمي توان گفت الي نگاه كردن وحسرت خوردن




لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 21:17 توسط .:. پسرک عاشق .:.


 


همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست می داری زود ازدست می دهی

 
پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود ،


فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد، خورشید از

 
پشت کوها سرک می کشد، در کنارش باشی

 
هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی...


هنوز همه لبخند های خود را به او نشان نداده بودی
...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 19:53 توسط .:. پسرک عاشق .:.


ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . 

تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،

 قلب ميزارم که جا بدي،  اشک ميدم که همراهيت کنه،

ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

 كهنه فروش داد ميزنه :  چراغ شکسته ميخريم .... کفشاي پاره ميخريم ...
 
اسباب کهنه ميخريم ... بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟
 
     چرا کسی سراغی از من نمی گیره ؟؟؟



لينك ثابت نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 13:5 توسط .:. پسرک عاشق .:.


                                     عشق چیست؟

 

به كودكي گفتند :عشق چيست؟گفت : بازي


به نوجواني گفتند : عشق چيست؟گفت : رفيق بازي


به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت: پول و ثروت 

            
به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟گفت :عمر


به عاشقي گفتند : عشق چيست؟چيزي نگفت آهي كشيد و سخت گريست


به گل گفتم: عشق چيست؟گفت : از من خوشبو تره


به پروانه گفتم: عشق چيست؟گفت :از من زيبا تره


به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت: از من سوزنده تره


به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟؟..گفت نگاهي بيش نيستم


        اگر از شما بپرسندعشق چيست؟  چی میگید (نظر بدهید) با تشکر.

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 19:59 توسط .:. پسرک عاشق .:.


یادت هست که گفتی دوستت دارم سرم را پایین انداختم و گفتم نظر لطفته سرم را بالا آوردی

تو چشمام نگاه کردی و گفتی نظر لطفم نیست نظر دلمه

تکرار اون حرف های نافذ و اون جمله که هیچوقت برام تکراری نمیشد باعث شد که دل من هم

صاحب نظر بشه و منو مجبور کنه که بهت بگم منم دوستت دارم

مگه نگفته بودی دوستت دارم؟مگه دوستت نداشتم؟چرا حالا تنها هم آغوش من یاد توست؟

یکی از ما دوتا دروغ می گفتیم ...

ولی هنوز...........

همان قدر برایم عزیز هستی که نمیتوانم تهمت این دروغ گویی را به تو بزنم آری من دروغ

میگفتم دروغی به وسعت تمامی بی تو ماندن هایم من دوستت نداشتم من دیوانه وار عاشقت بودم

من تو را با ذره ذره وجودم میپرستیدم ولی تو......................




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 21:3 توسط .:. پسرک عاشق .:.


يادته تو اون روزاي كودكي نامه مي داديم به هم يواشكي

يادته خونه مي ساختيم روي آب بايه كاغذ و يه سقف كودكي

هميشه مي خنديديم از ته دل يادته گريه مي كرديم الكي

تو مي گفتي مثل باغ غزلي من مي گفتم تو مثل باغ ميخكي

هيچكي نمي تونس مارو جدا كنه مارو از هم حالا با هر كلكي

آره بچه بوديم و مست خيال

اما عشقمون نبود دوروغكي

حالا هم ما ديگه ما بزرگ شديم

مي دونم بي دل شدي راست راسكي

تو ديگه خشكيده باغ غزلت ولي تو ولي تو هنوزم هنوزم يه باغ ميخكي




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 19:51 توسط .:. پسرک عاشق .:.